تبليغاتX
همه چی ازیادآدم میره مگه یادش ...صدرا

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

یه حال و هوای دیگه دارمُ اینجا صفحه ی دلتنگی های منه

-         بازگردم

-         بازگرد

-         بخوانم؟ صدايم را مي شنوي؟

-         بخوان مي شنوم

-         چند روزيست که به دنبال ِاينه اي خيالي مي گردم،دربرابرم ديدم و پنهان شد!

-         آسماني بود؟

-         اهل زمين! دلم دوباره تنگ است! چشمانم در پي باران

-         عاشق شده اي؟

-         هرگز از اين دريچه نخواهم نگريست!

-         پس سحرگاهان چرا همچون عاشقان سرگرداني وحيران؟

-         دنبال ِ چيزي هستم!

-         حسي تازه؟

-         نه  قديمي است براي قرنهاي گذشته است!

-         فردا را ديده اي؟

-         ديروز آري اما امروز نه!

-         مي خواهي بخواني مست وحيران؟

-         هرگز؛ من عاقلم و خاموش!

-         پس چرا چشمانت را به روي دنيا ببند! امتحان کن!

-         امتحان کرده ام؛ هيچ را جز هيچ نديدم! ديوارهاي تونل! حرکت سريع قطارها پشت سر هم مي آيند و مي روند و مردم پشت سر هم مي ايستند تا نوبت آنها شود! خسته ام و خواب آلود! آنجا که بايد بيدار بودم خوابم برد!

-         مي خواهي بيدارت کنم؟

-         مي ترسم آگر آن روز تو را نديدم ،دوباره خوابم خواهد برد!!!! فردا بيدارم کن

-         باشد فردا منتظرم باش!

 یه دلتنگ

aram bash



چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 |
چه خوش است زر خالی که به آتش اندر آيد
چو کند درون آتش هنر و گهرنمائی
مگريز ای برادر تو ز شعله های آذر
ز برای امتحان را چه شود اگر درآئی
به خدا ترا نسوزد رخ تو چو زر فروزد
که خليل زاده ای تو زقديم آشنائی
چو خليل رو در آتش که تو خالصی و دلپاک
در خيبر است برکن که علی مرتضائی

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 |

این روزها برایم هیچ ننوشتی
ولی من خواندمت
و سرودمت
در همه ی تنهائیهایم
اکنون دریافتم
که مرا از احساسم گریزی نیست
که هزاران سال است
تو را می جویم
و نمی یابم...

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ولی حیف که من زاده ی امروزم ... خدایا

 



شنبه سیزدهم تیر 1388 |
چشمانم را می بندم تا دیگرنگاهی آشنا را نبینم
و انگار سالهاست که به من چشم دوخته ای و من از شرم تمنای هراس آور تو سر به زیر می اندازم تا تو نگاههای غمگین ِ مرا نبینی ، اخر روزهاست که عاشق شده ام و در این هیاهو این دل غمگین من است که عادت به سر دارد از رنج بخندد و از شادمانی ِ همیشگی ِ این سرخوشان دور شود
گاهی می اندیشم می شود پرنده بود؟؟
نمی دانم باید افسوس بخورم که نمی توانم دل ببازم و مثل آنهایی که عشق را شکوهمند می خوانند من هم اواز سر دهم؟
دیوانه وار از هر نگاهی می گریزم تا بلکه فراموش کنم چیزی شبیه آدمم با قیافه ای بهت زده
لبخند را در برابر حادثه ی دیروز از لبانم دزدیدند، غارتگران ِحقیقتِ دیروز
ژرفای نگاهم را پنهان میکنم تا نفهمی سالهاست در به در نگاه تو می گردم و تو اسوده از من می گذری!
خوب که فکر می کنم؛ حرفهایم را نفهمیده ای و باز مرا مقصر می دانی
انصاف نیست
خنده دار است با که حرف میزنم
این که فریب نور است با جسم من!
سایه ام را اشتباه گرفته ام در آغوش و زار میزنم


پنجشنبه یکم اسفند 1387 |

از انسانها غمی به به دل نگیر

زیرا خود غمگین اند

با انکه تنهایند ولی از خود می گریزند

زیرا به خود و عشق خود و حقیقت خود شک دارند

پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند

دکتر علی شریعتی

 

 



دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 |
هی فلانی دو سه خطی بنویس!!!!!!

 



شنبه نوزدهم بهمن 1387 |

خداوندا

باز شب شد و من دوباره روبروی قبله ی تو ایستاده ام به اعتراف ِ خستگی روزهای گذشته و نیامده، بهانه ام چیست؟

گاه حس بیداری آزارم می دهد و گاه خوابهای پی در پی دیوانه ام می کند. می دانی؟!

حس معلق بودن در این کران ِ بی کران، از هر چه هست و نیست دورم می کند! من متعلق به این سِحرم و جادو شده ام به بیداری تا خود ِ تو!

 کاشکی برای خواندن،  بی تعلق ِخاطر داشتن به حتی یک سنگ بی ارزش که نامش را نمی دانم چه گذارده اند دنبال بهانه نبودم. می شود باور کنم که تمام هستی بازیچه ی عشق بازی من و توست؟ تو مرا می خواهی و من به اندازه ی خواستن تو از تو دورم . پس با چه می توان این فاصله را پر کرد؟ من که عقلم به جایی نمی رسد و اگر می رسید من نبودم واینهمه فاصله بینمان نبود! خاطراتم را ورق می زنم و خوب به یاد دارم تو در من بودی . آری از آغاز تا صفحه ی آخر زندگی! چگونه ورق های این دفتر خیس خورده را پاره کنم و از نو زندگی را بنویسم که در لابلای تمام این صفحات ردی از توست و ردی از دست نوشته های خط خورده ی من که همیشه  پر بود از غلطهای املایی !  و تو همیشه به من امید می دادی که می توان روزی بی غلط بنویسم و آفرین تو را از آن ِ خود کنم. افسوس که سالهای دورمی گذرد بی آنکه غلطهای من کمتر شده باشد و تو هنوز به من امید داری؟؟

ای کاش تو انسان بودی تا اگر خطایی کنم نگاهت به یادم بیاید مثل نگاهِ معلمی با همان سکوتِ معنادار،تا بلکه از این همه اشتباه دست بردارم. فقط نهیب بر دلم می زنی؟ ای کاش بهانه ی گریه های ِ من ترس از خطا نبود و پشت بندش خطای دیگر. می دانی خسته شدم از اینکه هر روز مقابل آینه ی نگاه ِ دیگران بایستم و دوباره سلام کنم  بی آنکه از جست  و جوی تو در میان نگاهِشان  دست بردارم و حس دوست داشتن تو را با دنیایی عوض کنم. من خطای روزگاران قدیمی را با خودکار پر رنگ می کنم! می دانی خسته شدم و گیجم. حس مبهمی که مدتهاست با من است و بر زندگی ام سایه افکنده!غرق پندارهای بیهوده ام! تا به حال این همه آشفته نبودم. نمی دانم می دانی یا می خواهی من بگویم ...

باز حرف از من افتاد و سکوتم همه  سوالاتم را در خود فرو برد. من همه ی روزگارم را در برابر آینه تعریف کرده ام.اما؛ هر بار که به آینه می نگرم چشمان کسی را می بینم که در آخر تمام حرفهایم مرا بهت زده می نگریست! نمی دانم چگونه چشمانم را در آینه جا گذاشته ام!

 این هم از من، منی که سالها می شود هیچ عکسی را به لبخند نداشته ام. در میان چشمانم چه چیز را باید بردارم تا برق نگاه تو را ببینم؟ چه بگویم آخر هر چه را که بخواهم و ایمان داشته باشم به قدرتت به من می دهی. باز هم  زمزمه می کنم و گلایه چیزی در من نیست اما اینکه اینگونه حیرانم کرده ای وتوخود می دانی و منتظری که من بگویم آنچه را نمی دانم!.به یاد اگر داشته باشی بنده ای یادگار بر دفتر خاطرات گذاشته که گاه و بی گاه دوباره تکرار می شود، راستی بر روی دیوار اتاق کسی هم نوشته شده ومن آن را با تو زمزمه می کنم:

خدایا!
به هرکس دوست می­داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست می­داریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !

وتو برتر از دوست داشتن ِ خودت دوست داشتنی را سراغ داری؟



جمعه بیستم دی 1387 |

قطار آمدو...

 

قطار آمد و اندوه من کبوتر شد. هزار خاطره در ايستگاه پرپر شد
کدام کوپه ، من و شيشه ها گريسته ايم ؟ که ريل ها همه تا مقصد شما تر شد.

گريستيم من و کوپه آنقدر تا صبح قطار – کشتي در اشک من شناور شد –

دوباره در چمدانم غزل گذاشته ام که بيت بيت پريشاني ام تناور شد

منم مسافر همواره تا شما – بر من هميشه در بدري در زمين مقرر شد ...

مسير کودکي ام از صدايتان لبريز وهي بزرگ شدم ، باز قصه از سر شد

کجا صداي شما در نهاد من خواندند؟ صدا تمام نشد بلکه هي مکرر شد

مقدر است که ديوانه ي شما – هر جا رسيده ، آنجا با نامتان معطر شد –

قطار ، کوپه ي باران گرفته را طي کرد و بعد با حرم و آينه ، برابر شد

پياده شد چمداني پر از کبوتر و اشک و بعد سوخت و در ايستگاه ، پرپر شد .

غلامرضا سليماني

 

 

 



جمعه هفدهم آبان 1387 |

به آسمان نگاه مي کنم. اما خوب مي دانم ارزش آسمان در همه ي روزها براي تو يکي است. چه باراني باشد چه سياه! تب کرده ام . حضور هميشگي ترديد ها به همراه من است. تاريکم. مثل تمام روزهايي که به دنبال روزني از نور اميد مي گشتم. وامروز به تاريکي عادت کرده ام.

 

عادت



جمعه بیست و نهم شهریور 1387 |

من آغوش بهار را به بوسه هاي هوسناک پاييز فروخته ام و گريه های پاييز رابا خنده های بهار در هر شکفتنی عوض کرده ام. فکر مي کنم اينگونه بهتر باشد و شايد دانه هاي برف زمستاني را هم مهمان گرماي دروغين دستان تابستان کنم. اين شکوه بلورهاي برف را در هيچ طلوع ودر هيچ تازه شدني نيافته ام. هنگام گرگ وميش که برف مي بارد، تنها وتنها نگاه آسمان را به هزار بار سپيدي شکوفه هاي ميوه خواهم داد و شايد عمرم را هم به پاي هر ريزش برگي از درختان بدهم. ارزش بودن من طلوع همه ي بهانه هايي است که اشک ها و هق هق را به من ارزاني مي دارد. هنوز کودکي به من لبخند مي زند، نشانه چيست؟؟ شايد هنوز مثل علف هاي باغچه ي همسايه هرز نشده ام . شايد!!!

علفهای هرز



سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 |
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم



به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور



به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری

که سراغش ز غزلهای خودم می گیری



به همان زل زدن از فاصله دور به هم

یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم



به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو

به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو



به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت



شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است



در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است



یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش



آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده



در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است



یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش



رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است



آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟



اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟



حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش



آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود



اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است



آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی



یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 |

گوش کن

بجز سرما
سرماي بيرحمي که ميسوزاندم هر روز

تناقض در تناقض
اين تمام زندگي و رمز و رازم شد!
به هر که دردي از دل مي‌نگارم
باز می‌دارم که در آتش ، ز سرما منجمد گشتم!
نمی‌فهمد!
فقط با زهرخندی
گرم و سردی‌هاي جانم را مضاعف می‌کند ، صد بار

پس چرا اين داستان را باز بنويسم؟!
در آن‌حاليکه من خود نيک ميدانم
نمي‌خواني
نمي‌ماني
نمي‌فهمي

مي‌فهمي چه مي‌گويم!؟



دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 |
همیشه یک سوال را به همراه دارم و اینکه آیا بزرگترین درد بشر ندیدن حقیقتهای وجودی اش نیست؟ با خود می گویم: به اعتبار کدام نگاه، این چنین از تمام هستی ات فاصله گرفته ای؟ بار دیگر تصمیم بگیر اما این بار، طلسم تکرار را نیز بشکن! ایمان داشته باش که می توانی از نبودن، بود ی بسازی وآنگاه محکم تر قدم بردار .زیر پایت مدتهاست خالی شده، پلی بساز از جنس عشق، از فاصله کوتاه دستهایت تا آسمانِ ابری ِ دلتنگی! فرصتی نمانده، هر چند تا ثانیه بعد چند پلک زدن باقیست.

خداوندا می شنوی؟



چهارشنبه نهم مرداد 1387 |


چهارشنبه دوم مرداد 1387 |

روزهابودکه از نوشتن دست کشیده بودم تا فراموش کنم می توانستم با تو درد ودل کنم. گاهی به دل نگاه می کنم وبعد به دنیای اطرافم ! هیچ تناسبی میان این نور با این دیوارهای سنگی نیست. من معراج نوررا از کتابها خوانده ام وآموخته ام. اما این معراج سنگ وآهن را از کدام کتاب اینگونه خوب یاد گرفته اند ؟ نمی دانم شاید فراموشمان شده برای اوج گرفتن نیاز به آسمان خراش نداریم که فرعون داشت، اما وقتی آن بالا ایستاد، خود را خدا دید! نمی دانم اما آن بالا ها جای توست نه جای من. قدرت تو را از بلندای کوهها در یافته ام. تا کجا خود خواهانه همه پلها را به سوی تو می شکنیم تا بلکه از سنگ ریزه هایش پلی به سوی کبر وخود خواهی خود بسازیم. دیگر ماه نیز پشت این آسمان خراشها پنهان می شود وگریه     می کند. یادت می آید حیاط مادر بزرگ را وقتی که کوچک بودم ماه همیشه درون حوض آبی اش به من لبخند می زد. وستاره های آن شبها به اندازه ی تمام خیالهای من کافی بود اما حالا به آسمان که نگاه می کنم چند ستاره بیشتر نمانده. اما دلم نمی خواهد دیگران یکی از آنها را برای خود بچینند! چرا اینگونه بالا می روند آن هم  نه با معراج نور که با معراج سنگ وغرور

.



چهارشنبه دوم مرداد 1387 |